خرید بک لینک
بیمارستان دولتی و نیروی طرحی مساوی با حمالی من عملا اینجا حمالم جورکش بقیهاگه به این یک قرون دوهزاری که اخر ماه میذارن کف دستمون احتیاج نداشتم پامم تو این خراب شده نمیذاشتم حیف اسم امام رضا که روی این بیمارستانه اون همکار بچه هاش کلاس دارن ول میکنه میره دوساعت دیگه میاد من باید جور مریض اورژانسی بخشش رو بکشم اون یکی ول میکنه میره جنگل گردش من باید جور مریضشو بکشم یکی شیفت فشرده میگیره همیشه با پاس میره خونشون واقعا دیگه خسته شدم بگذره این سه ماه من چک هام پاس بشه دیگه نمیرم بیمارستان من فقط دل

برچسب: نویسنده: یوسف حبیبی تاريخ: چهارشنبه 28 مرداد 1405 ساعت: 14:14

اوایل که عروس شده بودمخیلی همه ی توجه ها سمت من بودکانونی بودم واسه خودمبه مرور زمان انگار همه چی عادی شداوایل وقتی میرفتم خونه مادرشوهرم، توجه شوهرم به من متفاوت تر بودمادرشوهرم موقع ناهار صدا می‌کردالان حس میکنم رفتار هردوتا با من عوض شدهیا شاید اون اوایل داغ بودم یه سری رفتارا رو نمی دیدم ولی الان یذره از اوت حس و حال اوایل ازدواج گذشته تازه به خودم اومدم و می بینم و می شنومیکی دوبار با مشاور صحبت کردمولی مشاور اون چیزی من دنبالش بودم رو به من نگفت و فایده ایی نداشتدیگه هم مشاور نرفتمیه موقعی

برچسب: نویسنده: یوسف حبیبی تاريخ: چهارشنبه 28 مرداد 1405 ساعت: 14:14

یک سال پیش در همچین روزایی من داشتم با افسردگی و اضطراب و نشخوار ذهنی دست و پنجه نرم میکردمگریه های زیاد و حال بدی که حتی تمرکز من رو برای کار در بیمارستان هم گرفته بود!قشنگ یادمه به دوستم پیام دادم و گفتم من دیگه نمیتونم ادامه بدممن خسته شدمدوستم گفت تو نیاز داری بری پیش روانپزشکبلافاصله به مامانم زنگ زدمدختر دوست مامانم دقیقا متخصص اعصاب روان هستبهش گفتم برام از بهناز وقت بگیرمامانم گفت یعنی چی ! میخوای داروی اعصاب بخوری؟تو فقط باید یکم بیخیال باشیتوی حیاط بیمارستان راه میرفتم و اشک میریختم و

برچسب: نویسنده: یوسف حبیبی تاريخ: چهارشنبه 28 مرداد 1405 ساعت: 14:14

علائم داروی اعصاب روان من باید تحمل میکردمخودم خواستم دارو مصرف کنمپس باید طاقت می‌آوردم و ادامه میدادممن دیگه کم آورده بودممن دیگه توان و تحمل رفتارای مادرشوهرم و شوهرم رو نداشتممن نابود شده بودمبعد از حدود دو تا سه هفته روی روال افتادمعلائم اولیه‌ی داروها فروکش کرده بود و بدنم به یک حدی از سازگاری رسیده بودیک ماه بعد از مصرف داروها از بیمارستان انصراف دادمتا وقتی حالم بهتر شد مجددا برگردمچه روزای وحشتناکی رو پشت سر گذاشتم :((فقط خودمو مامانم در جریان مصرف داروها بودیم

برچسب: نویسنده: یوسف حبیبی تاريخ: چهارشنبه 28 مرداد 1405 ساعت: 14:14

پارسال دقیقا از اول تیرماه مصرف داروهارو ابتدا کردم عوارض داروها با یه آنفولانزای وحشتناک همراه شد سردرد و خمیازه و تنگی نفس! چه روزای سختی گذروندم در طول تمام اون روزای سخت الف اونجوری که باید در کنار من نبود نبود که من به اون روزگار دچار شدم اگه بود، اگه همراهی می‌کرد، اگه دل به دل من می‌داد، اگه منو می‌فهمید :(رنج رنج رنج ، یک کوه رنجی که منو از پا انداخته بود اونقدر اتفاقات مختلف روی هم طی چندین سال تلنبار شد که یهو دیدم دیگه نمیتونم شاید یا ۱۰۰ درصد اتفاقات زندگی من برای بعضیا در حد یه نسیم

برچسب: نویسنده: یوسف حبیبی تاريخ: چهارشنبه 28 مرداد 1405 ساعت: 14:14

دیروز داشتم به این فکر می‌کردم در طول دوسال نامزدی ، همیشه مشکل ماشین داشتیم! الانم البته مشکل داریم جالبه تمام این دوسال مادرشوهرم میگفت من به اندازه ایی پول نقد دارم که میتونم همین الان برم برای پسر کوچیکم ماشین صفر بخرم ولی تا زمانیکه شما عروسی نکردین دست به اون پول نمیزنمحدودا ۵ ماه قبل از عروسی که اومدیم برای عروسی برنامه ریزی کنیم، مادرشوهرم برگشت گفت من نهایتا بتونم به اندازه ۸۰ تومن بهتون کمک کنم! که همونم کمک نکرد ۸۰ تومن پیشکش، حتی به اندازه ی ۵ میلیون هم کمک نکرد همه ی اینا بماند کل خ

برچسب: نویسنده: یوسف حبیبی تاريخ: چهارشنبه 28 مرداد 1405 ساعت: 14:14

مادرشوهر عقل کل من

یجوری توی جمع صحبت میکنه و بقیه رو نقد میکنه و نظرش رو با قاطعیت میگه که انگار اعوذ بالله خداست

جالبه همه هم بگن اشتباه می‌کنی و واقعا هم اشتباه کنه

هیچ جوره قبول نمیکنه و مدام حرف خودش رو با قاطعیت تمام مجددا میگه!

درمورد همه چی هم اظهارنظر می‌کنه

همممممه چی

هوووووفففففففففف

این چجور آدمیه باز!!!!!!

برچسب: نویسنده: یوسف حبیبی تاريخ: چهارشنبه 28 مرداد 1405 ساعت: 14:14

شاید بزرگترین اشتباه من ازدواجم بود! نمیدونم چی کم داشتم خونه ی پدرم که جواب بله به شوهرم دادم چرا فکر میکردم باهاش خوشبخت میشم؟ چرا فکر میکردم غصه نمیخورم تو زندگی با این مرد ؟ درحالی‌که هر روز و هر ساعت و هر ثانیه ی من پر از غصه شده، پر از درررد واقعا چی پیش خودم فکر کردم؟ هر روزی که میگذره حسم بهش کمرنگ تر میشه هر روزی که میگذره نسبت بهش سردتر میشم هر جوری باخودم حساب کتاب میکنم هر جوری با خودم فکر میکنم نمی‌تونم به خروجی برسم کسی که جوری برخورد میکنه انگار حسی به من نداره کسی که دو روز منو ن

برچسب: نویسنده: یوسف حبیبی تاريخ: چهارشنبه 28 مرداد 1405 ساعت: 14:14

صفحه بندی